حكيم زجاجى

243

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه هركس كه از [ زيد يابد ] نشان * بيايد بگويد به گردن‌كشان درم يابد از من در اين‌دم هزار * سپه چون‌كه بشنيد شد كامكار درم بستد و رفت بنمود جاى * كه نفرين بر آن ناكس تيره‌راى ورا بركشيدند خسته ز خاك * بريدند سر از تن جان پاك ببردند از كوفه آن سر به شام * به نزديك هشام بىكام و نام 30 تنش را بفرمود كردن به دار * تفو باد بر چرخ ناپايدار پس از سال‌ها آتش افروختند * بر آن دار آن كشته را سوختند بدانديش هشام بيدادگر * به شهر مدينه فرستاد سر بدان‌جا ز دارى درآويختند * بدان مؤمنان خون دل ريختند سه روز آن سر كشته بر دار بود * چهارم برفتند مانند دود 35 جهان را ز كينه به هم برزدند * سر زيد را آتش اندر زدند چنين سوزدت دهر ، با او مساز * به‌زودى ز پستى برو برفراز محمد كه از نسل عباس بود * به نزديك هشام شد همچو دود به دو گفت هشام از راه خشم * كه پيش آى و يك بار بگشاى چشم مرا با تو دعوى است اى كامياب * بگو اين زمان گر توانى جواب 40 . . . در عهد و ايام خويش * نهاد از همه مهتران پاى پيش ز باب تو عبد اللّه نامور * زمينى خريد آن شه تاجور به حد حجاز اندرون ، كامكار * بها داد آن را درم صد هزار پس از مدتى باب تو رفت راست * زمين را ز مير جهان بازخواست . . . حالى به دو بازداد * بدان مىكنم اين سخن با تو ياد 45 كه آن سيم در ذمت باب توست * وجوهش كنون اندر اسباب توست به من بازده آن درم را تمام * خبر نيستم ، گفت آن نيك‌نام چو در دل ورا كينه بد [ در ] نهفت * ببنديد و با مردم خويش گفت ز نزد منش زود بيرون بريد * به روى و دل هيچ‌كس منگريد بداريد بربسته در آفتاب * مبادا كه نوشد يكى قطره آب 50 نبردند از امر او سر برون * ببستند در آفتابش نگون چو شد تشنه او را ندادند آب * همىبود برپاى در آفتاب